|
عشق بی ریا
|
من هیچ نمی خواهم ...
تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد
خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد
و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم ...
سانازم من جز تو هیچی نمی خوام....![]()
![]()
![]()
سیما
عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...

تو رنگ پائیزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه در سکوت تنهای خود فریاد میزنم
دوستت دارم

SANAZ LOVEABLE

ای که با بودنت می مانم
و با رفتنت از دست می روم
انقدر شیدا و سرمست شده ام
که نمیدانم به کدامین دیار غربت بگریزم
تا از این حال رهایی یابم

سلام به همراهان همیشگی و دوستای خوب عشقم (ساناز) اول از همه یه معذرت خواهی به کسای که تو پست قبلی نظر دادن ولی پیششون نرفتم به بزرگی خودتون ببخشید اخه گفتم تا اون موقعه دیگه خود عشقم میاد
ولی مثل اینکه خدا اینجوری نخواست
... خوب بگذریم ،
دلم واسه عشقم یه ذره شده بود گفتم بیام تو وب خودش یه اپ کوچولو کنم،البته ساناز نفسم خودش بهم اجازه داده،گذشته از اونم وب عشقمه ![]()
عشوه کن، نازنما، لب بگشا
جان ،من عاشق گفتار تــــــوأم
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوه ای کن که گرفتار تــــــوأم
عاشقی سر به گریبانم من
مستم و مرده دیدار تـــــــــوأم

سلام به دوستای عزیزی که وب عشقم(ساناز) سر میزنن
امیدوارم حال همگیتون خوب باشه
حال سانازم خوبه خدا رو شکر
فقط براش یه مشکلی پیش اومده برای یه مدت نمیتونه بیاد نت و وبشو بچرخونه
براش دعا کنید که هر چه زودتر مشکلش حل بشه بتونه بیاد نت ![]()
![]()
از خدا میخوام به این شب عزیز هر چه زودتر مشکل سانازم حل شه ![]()
![]()
سانازم همه هستی منـــــــی
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد ،
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعری زیبا
،
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی
ساناز جون بیا که خیلی خیلییییییییییی دلتنگتم ![]()
![]()
" سیما "
نیمه گمشده
چند گاهي است که با تو اشنا شدم0
وان لحظه بود که عشق گمشده خود را يافتم0
وان دم بود که باران عشق برايم معناي ديگري پيدا کرد0
شايد تو همان عشق کودکي باشي که در بند سينه خاطراتم نهفته بودي شايد هم ان سيب سرخ 0
اکنون رنگين کمان هفت رنگ برايم هفتاد رنگ دارد0
وشايد هم به همين سادگي از پس تاريکي ها بيرون امدم0
و اين ارامش بود در ميان غوغا0شايد تو يکي از خاطرات شيرين. نه ان ستاره يلدا باشي.يا ان ارزوهاي گمشده0
تو ان عشق ابدي هستي که در خانه اميد دلم جا باز کردي.ميدانم که با تو مي توان نيمه تاريک يک سر نوشت را روشن ديد.و تو به من فهماندي که تعبير يک در دست سرنوشت است0
وان زمان بود که ديگرسايه هاي ترديد برايم معنا نداشت0
وجاي ان حقايق شيرين برايم بهترين معنا بود0
و تو به من فهماندي که در اينه شکسته هم ميتوان نگاهي در اينه داشت0
هميشه فکر مي کردم که خانه عشق در دشت ارزوهاست.اما تو گفتي که بوي خوش زندگي در هاي واقعي است و اين را يقين دارم که تو برايم تولدي ديگري بودي0
حسرت چشمانت
در ضریح چشمانت
به زیارت آمده ام......
درون چشمانت چیست؟
که مرا به گدایی واداشته است...
ای چشم تو مجسمه آرزوهای من..

تاریکتر
اتاق را از نور کم کن
تا میان نفسهایت دست و پا بزنم
تاریک
تاریکتر
چشمان مرا ببند
تا یک لحظه در ندیدن تو
صبح را تجربه کنم
تا پرت شوم از هرچه حال و هوای این اتاق
تاریک
تاریکتر
در را ببند
تا عطر تو مرا در پله ها بالا بیاورد
تا روی تو بریزم
من و عطر تو که توی هوا پخش شده ایم
تاریک
تاریکتر
پیرهن بپوش
تا خورشید گرفتگی ادامه پیدا کند
تو حتی تاریک که باشی
اتفاق بدی نمی افتد
تنها هوای خانه از من و عطر تو پر می شود.
وبلاگ دختر شرقی آپ شد: http://dokhtare-aftab.blogfa.com/
وبلاگ دختر شرقی دوباره شروع به آپ کرد این مدت وبلاگ باز نمیشد ولی با کمک سیما جوونم با یه ترفند باز شد
اگه مایل بودید سر بزنید من در خدمت تمام دوستای گلم هستم
وبلاگ دختر شرقی منتظرتونم![]()
البته این وبلاگم هم جای خود داره خیلی برام عزیزه چون واسه عشقم ساختمش![]()
![]()
پیشاپیش روز مادر بر تمام مادران عزیز و گرامی مبارک

درد تنهایی
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....
........ ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........
........چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....
........به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....
........درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......
.......چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

آسمان سياه و تاريك و شهر تاريك و چشم فرشتگان بسته....
اما چشمان من باز است..شايد ببينم ......
امشب ديگر ابي نيست......
دستي كه بسته شد
........دري كه شكسته شد
.................خوني كه ريخته شد
.............................گلي كه پرپر شد....
شهادت جانسوز بانوي دو عالم را به همه ي شيعيان تسليت ميگم...... ![]()
سلام به همراهان همیشگی
خیلی خیلی خوشحالم چون عشقم(سیما جوونم) از سفر برگشته![]()
![]()
مامور به اسیری بردن است
نگاهت ای غزال من
معذور به دل بردن است
کمند ابروی کمانت
خنجری به قلب است
قامت رعنایت
تیری به جسم و روح است
من به دنبال تو روانم هر روز
مقصر نیستم
افسون به جادوی توام
با تو از عشق نخواهم گفت
که زبان از بیانش قاصر است
نگاه می کنم به چشمانت
که چشمت بفهمد
عمق احساس مرا
اما قبل هر چیز
کاش بدانی که چشم من
بعد تو هیچ چیز ندیده است.....

برای تو که تمام زندگی منی(سیمای نازنینم)![]()
![]()
![]()
تو
تمام آرزوهای دست نیافتنی من هستی
که شبها برایت لالایی می خوانم
تو
دلیل همه نفس هایم هستی
که بوی غریب انتظار را در هوا پخش می کنم
تو
سرآغاز غزل هایم هستی
که برایت می سرایم و روی دیوار زندگی ام می نویسم
تو
دست نوشته هایم را به نام خود کرده ای
وتنها بهانه جاری شدن آن بر روی کاغذ سفید دفترم شدی
تو
رنگین کمان رویاهای زیبا و محال من هستی
که شبها برایت فال می گیرم
تو
تنها دلیل بارانی شدن چشم هایم هستی
که فقط برای تو ترانه می خوانم...

تقدیم به بهترینم

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت
به خدا دوست داشتن تو هم یه عشق هم عبادت

تمام هستی من قلب بیقرار من است
تمام هستی خود با عشق تقدیم تو باد(سیمای نازنینم)

اي عاشق در انتظار چه نشستي؟
در انتظار بادهاي پاييزي باران هاي بهاري برگ هاي زرد يا شکوفه اي ارغواني
در انتظار کدامي؟انتظار بيهوده است
پنجره را باز کن جدار را بشکن غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان پايان ها مانده است
اين است زندگي
اين است روزگار...

مرداني که مغزشون فقط یه اطاق داره
و گناه هوسهاشونو به گردن فاحشه های شهر می نویسن
آره !
تن بد بختیه اونا نیست که رو ویبرس
ترسوهای احمق,
اینجا زن هرزه وجود نداره
فقط بد بختیه یه مشت زنِ بیچارس که پر رنگ شده.
این بی عدالتیه که فاحشه می سازه!!!
گناه قشنگیست
مرا به جرم شکفتن به اسارت میبرند
به جرم اینکه
در این خارستان چو یک گل شکفته ام
و عطرم شاید زنده کند خاطرات مرده را
اما تویی که مرا در سقوط میبینی
تا به حال اندیشیده ای که شاید تو خود وارونه ایستاده ای؟
این شعر هیچ ربطی به عشق منو سیما جوونم نداره
فقط خوشم اومدم گفتم بذارم تو وبلاگ شما هم لذت ببرید![]()


گریه کن ...
عروسک چینی من!
روایت کن ...
قصه ی غم-انگیز چشمانت را!
چنگ بزن ...
به تار دلم ...
که در پیچ و تاب گیسوانت ...
به دار آویخته شوم!
کرکس ها از لاشه ام مترسکی می سازند ...
تا دیگر پرستو ها به این گندم زار هجرت نکنند !

کیست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشوید
.کیست حسرت را از نگاهمان بدزدد
.کیست لبخند را هدیه دهد
و ما همان لاشخورهای پست زمانه ایم
که در پی تکه کردن اجساد نحیف عزیزانمان هستیم...

معجزه ای را در انتظار نباش
در ھیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شھر ما
از شکم روسپیان ، خداوندان ، بیرون می آیند !!!
سیمای جیگرم بیشتر از همیشه دوست دارم![]()
![]()
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن...


بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم...
بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد...نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود....بی آنکه خود خواهان آن باشی...
بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید هنگام دیدن چشمانت....
بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد...دستانی که روز و شب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد تا بگوید:"دوستت دارم"
بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود و امید چشم بر هم گذاشتنم....
بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد....رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....
بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید....باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...
بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند....نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...
بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت....تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم....نوشتم:"دوستت دارم"و نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"
بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....روزی به خاک بر می گردم سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...روزی که ره گذری غریبه گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...قبر را روی آن قرار خواهد داد...روی تپه ای که دور از شهر است و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد....من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .
به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

عاشقانه هایم تقدیم به تو سیمای خوبم ![]()
![]()

باز امشب
باز امشب دل برايت بيقراري ميكند
در غم عشقت چه معصومانه زاري ميكند
باز امشب چشم من تر ميشود از گريه ام
گريه از عشق من امشب پاسداري ميكند
گر تو باشي در كنارم تا ابد اي نازنين
چشم و قلبم لشكر غم را فراري ميكند
مهرو ايمان و وفا هست كوله بارم خوب من
هرسه عشقت را برايم خواستگاري ميكند

"مبادا اي طبيب بهر علاج درد من کوشي...
که من درسايه اين ناخوشي حال خوشي دارم...
تا تو هستی غم ندارم نازنینم(سیما ی گلم)![]()
![]()

زمان بس كند ميگذرد براي آنانكه در انتظارند ...
بس تند مي كذرد براي آنان كه مي ترسند ...
بس طولانيست براي آنان كه در اندوهند ...
وبس كوتاه براي آنان كه سرخوشند ...
اما ابدي است براي آنان كه عاشقند ...

در سرزمين من
زن بودن جنايت است
و من - کتمان نمي کنم
جرمم اين است
که با يک جاني از عشق سخن رانده ام
در سرزمين من
زن، نيمه ی نا تمام من است
و من - کتمان نمي کنم
جرمم اين است
که با نيمه ناتمام خود
به برابري تمام سخن گفته ام
در سرزمين من
عاشق بودن گناه کبيره است
و زنان - کتمان نمي کنند
گناهکارترين عاشقان سرزمين منند
در سرزمين من
حوا
به خاطر يک سيب
روزي هزار بار
سنگسار مي شود
آنسان که شيطان - کتمان نمي کند
از تمامي اديان بر مي خيزد
تا به خدا شکواييه اي ببرد
در سرزمين من
لبها بوسه را در نگاهها مي جويند
و دستها عطر نوازش را در تاريکي ها
و من - کتمان نمي کنم
آخرين جرمم اينست
که از پيوند دستها و بو سه ها
به عرياني تمام سخن گفته ام
در سرزمين من
اتهام يعني جرم
و آنها - کتمان نمي کنم
که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند...

سيماي نازنينم بيشتر از هميشه دوست دارم![]()
![]()

جای من نیست زمین به مریخ باز خواهم گشت
خرم خوكم سگم ،استغفرالله سگ وفا دارد
قناري نيستم اما ميان قفس تاريك زندانم
خرم خوكم سگم،روبهي بزغاله اي در نقش انسانم
چرا بزغاله باشم من از اين حيوان زيبا رازها دارم
همان بهتر كه خر باشم،صبور وباربر باشم
ميان اجتماع شهريان آزاده تر باشم،
خداوندا !
تو مستي، فتنه انگيزي،همان سلطان تبعيضي
اگر در روز خلقت مست نمي كردي
اين چنين بلوا نمي كردي
يكي را مثل من بدبخت
يكي را بي جهت آقا نمي كردي.خداوندا !
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي .
تو گفتي كه نامردان بهشت وكاخ نامردي نمي بينند،
ولي من ديده ام نامرد نامردي را كه با خون رگ مردان بهشت وكاخ نامردي بنا كرده است.
خداوندا!
تو گفتي كه اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرما شد من او را با صليب قهر خود مصلوب مي سازم،
ولي من ديده ام چشمان شهوت بار فرزندي را كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لرزد...

پایان
صدایی نیست ، آوایی نیست
فقط سیطره ی سکوت است و حکومت تنهایی
دستی نیست ، تکیه گاهی نیست
هر چه هست دردیست آشنا با من و خاطرات غریبم.
ای کاش می توانستم گریه کنم و تمام دردها و دلتنگی هایم را
با اشکهایم از خود برهانم
ولی افسوس که دیگر چشمهایم نای گریه کردن ندارند.
به واژه ها و کلمات پناه جسته ام
که شاید به جادویشان بتوانم دردهایم را خرد کنم
ولی افسوس که آنها خود یاد آور و معنای دردند.
هنوز هم با کلمات بازی می کنم و از تو خاطره می سازم
هنوز هم به جملات دست می سایم و التماس تو را می کنم
ای کاش می توانستم پرواز کنم و از ورای فاصله ها تو را جستجو کنم
ولی افسوس که پرواز ممنوعیتی ست ابدي.
چه بی رحمانه زمانه کیفرم می دهد
چه ظالمانه روزگار به من پشت کرده است
چه وحشیانه مرا به صلیب کشیده است
که حتی جغد شوم از من هراسان است!
نمی دانم تا کی نم دانم تا چه وقت
چشمهایم در فراسوها انتظارت را خواهند کشید؟
نمی دانم تا کی نمی دانم تا چه وقت
دلم به امید ... نفس خواهد کشید؟
از میان واژه ها ندایی می رسد:
همه چیز تمام شد دیگر امیدی نیست.

حالم بد است ! هوای حوصله ام مه آلود است و سرد ... بسه دیگر غزل گفتن !
یه زمانی مردم " پنهانی " می ترسیدند ! اما امروز " آشکارا " می ترسند !
یه زمانی فقط " عده ای " می ترسیدند ! اما امروز " همه " می ترسند !
حالم از اینهمه ترس به هم می خورد و باز می ترسم...
خداوندا قضاوت چیست!!!؟؟؟

ای چشمان من ...
به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید.
دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم.
نگاهم خسته از افق های رهایی , رویاهایم خسته از خیال پرواز ,
نفسم خسته از آرزوی باد صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس ,
تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و چشمهایم خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...

زمستان هر چه بود تاريک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمين اما به دور از کينه بهمن
نشسته با گل و خورشيد به مهمانی !!!!!![]()

برای توسیمای نازنینم
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس
هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه
آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون
نمي آمدم.اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار نمي
کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهانرا نمي فهميدم...
براي تمام دنيا تو فقط يک نفري...ولي کسي هست
که تو براي او تمام دنيايي![]()
![]()





باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست؟ که زمین را عطش وحشی سوخت.
برگ ها پژمردند.تشنگی با جگر خاک چه کرد.
در بنفشه زار چشم تو
من زبهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده









بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز![]()
![]()
![]()
![]()








دوستای گلم سلام ایشاالله که حال همگی خوبه مرسی به لطف شما منم خوبم
امروز خیلی خوشحالم آخه بعد از چند روز که تلفن سیما جوونم قطع بود بالاخره امروز وصل شد
سیما جوونم زود باش بیا که خیلی دل تنگتم نانازم
بیشتر از همیشه دوست دارم بهترینم![]()
![]()
![]()
![]()





سلام
سلامي دوباره
بله هميشه سلام
سلام به درد و درد كشيده ها
سلام به شب هاي تنهايي رنج ديده ها
سلام به شكستن دل بي تاب ز عشق
سلام به رفتن و مردن ز ناب عشق
سلام به هجران كشيدگان
سلام به پشت زخمي زخم خوردگان
سلام به خون جگر خوردن....رفتن...نماندن...
وسلام به شما که عاشقانه دوستون دارم..
تمام نوشته هایم را تقدیم میکنم به کسی که به من عمر دوباره داد( سیمای نازنینم)![]()
![]()
![]()
![]()



در اسمان آبی چشمان تو جایی هست پس زندگی باید کرد.
نگاه ان دو چشم سیاه افتاده از مهر مادر را یاد داری ؟
همانی که از کین پدر به آغوش انتظارت خرامیدند؟
من همان انتظار بر آمده از نگاه معصوم تو ام

از غم عشق چه می باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟...
می توان قصه نوشت ؛ شعر سرود
می توان از غم عشق ماتم داشت.
میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید.
از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید..



بعد از خدای کعبه تو لایق ستایشی سیمای نانازم![]()
![]()
![]()
شبی از پشت یکی تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :«دلم حیران وسر گردان چشمانی است رویایی.ومن تنها برای دیدن زیبایی
ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .»
همین بود اخرین حرفت. ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟ شاید خطا کردم. وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی.
وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه با مهربانی بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.و بعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود .
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. ومن با انکه می دانم تو هرگز با عبور خود مرا از یاد نخواهی برد.
هنوز اشفته چشمان زیبای تو ام برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد کرد.
وبعد ازاین همه طوفان و وهم وپرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ارام وزیبا گفت:
«
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب ان خطا کردم.»و من در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است.
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ، نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم.

بگذار شبی تو را در آغوش شوم 
از ساغر لبهایت می نوش شوم
چون شرم میان من و تو باطل شد
آنقدر ببوسمت که مدهوش شوم
برای تو که نازنینی(سیما ی خودم)![]()
![]()
![]()
![]()

واسه عزیزتر از جانم سیما![]()
![]()
![]()


می گویند عاقل باشم.
انها چه میدانند؟انها که هرگز عاشق تو نبوده اند.
چه کسی جز من صدای خنده های دلربای تو را شنیده است؟
چه کسی جز من در نگاه گرم تو غرق گشته است؟
چه کسی جز من اسیر تو بوده است؟
انها چه میدانند؟که تو همه کس منی
میگویند عاقلانه فکر کنم.خنده ام میگیرد؛
چگونه میتوانم برای نفس کشیدن به یاد تو،راه رفتن به یاد تو ،زنده بودن به یادتو،
برای خوشبختی ام؛خوشبختی انسانی که برای تو زنده است،من عاقلانه فکر کنم!!!!
می دانی؟گاهی فکر می کنم من،تو شده ام...
برای تو که تمام دنیای منی(عشق بی ریای خودم سیما جوونم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

برای دوستای با معرفت!!!
فقط مي خواستي هميشه چيزي براي شكستن دم دست داشته باشي .
دريغ از اينكه من ،
قبل از اينها شكسته بودم ...

..............................................چشمان تو.....................................
آنكه چشمان تو را اين همه زيبا مي كرد
كاش از روز ازل فكر دل ما مي كرد![]()
يا نمي داد به تو اين همه زيبائي را
يا مرا درغم عشق تو شكيبا مي كرد![]()


فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که میروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيبزمينیهاى گنديده. به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسيد: «از اين که سيبزمينیها را با خود يک هفته حمل میکرديد چه احساسى داشتيد؟» بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينیهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه میداريد و همه جا با خود میبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنيد. حالا که شما بوى بد سيبزمينیها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور میخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد!!!؟؟؟»

